وقتتی نقاشی می کشیدیم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:09
xa0 در زمان های دور وقتی نقاشی می کشیدیمxa0 کشاورز را خیلی مهربان و دوشت دانشتنی می کشیدیم و یک بیل به دست او می دادیمxa0 حیاط خانمان را یک باغچه در کنارش می گذاشتیم و بوته ای سبز رنگ درون ان می کاشتیمxa0 اتاق هایمان را یک ردیف پشتی کنار دیوار ش قرار می دادیم و روی پشتی ها را یک دستمال گل دوزی شده م...
چه اتفاقی افتاده - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:09
باغ بدون درxa0 نردبان بی پایهxa0 درخت بی میوهxa0 درختان خشکیدهxa0 هیچ نشانی xa0از زندگی نیستxa0 گفتم چه شدهxa0 صدایش کردمxa0 جوابی ندادxa0 تازه فهمیدمxa0 چه اتفاقیxa0 بیست سال پیش افتادهxa0 + نوشته شده در xa0پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa08:34xa0 توسطxa0هما اثباتیxa0 |xa0
بشقاب گل سرخی - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
بی بی یک جعبه چوبی خیلی زیبا رو ی طاقچه اتاقش بود که به ان مجری می گفتند.( مجری جعبه مخصوص نگهداری لوازم شخصی) بی بی خرامان خرامان از پله های آشپزخونه اومد توی اتاق و بشقاب های گل سرخی را از توی مجری بیرون اورد و رفت توی اشپزخونهxa0 بوی شیر برنج تمام خونه را بر داشته بود با بی بی کنار دیگ مسی پشت سی...
کبوتر ها به خانه هایشان بر می گردند - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
پرده اتاق را کنار زدم تا نور زیبای خورشید به اتاق زیبایی بدهدxa0 کبوتری روی نرده بالکن نشسته بودxa0 او به من نگاه کرد و من به اوxa0 کبوتر زبان گشودxa0 بالهای مرا بریدند که به لانه ام بر نکردم اما xa0کم کم xa0بالهایم رویش دو باره کرد من هم پر و بالم را مخفی کردم xa0 وقتی احساس کردم که دیگر می توانم پ...
یک سبد گل آلوچه - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
وقتی نمی دونی تولدتهxa0 صبح خیلی عادی مثل همیشه از خواب بلند می شیxa0 وبعد پیامهای تولدت مبارک برات می ایدxa0 ان جاست که خیلی خوشحال می شویxa0 وبعد زنگ در حیاط را می زنند و از طرف تمام دوستانxa0 یک سبد شکوفه گل الوچه را پستچی تقدیمت می کنهxa0 ممنون از تمامی شما مهربان هایمxa0 مهربانیxa0 + نوشته شده ...
سال کهنه رفت و سال نو امد - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
وقتی سال کهنه بار وبه اش را جمع می کنه و داره میره دل گیر می شویمxa0 اما همیشه باید همه چیز نو بشه xa0. سال 95 xa0رفت و جای خودش را داد به سال 96xa0 از اینجا بود که دیدار های صد سال به این سال ها بوجود امدxa0 دیدار هایی جالب از xa0(نوروز )بهار فاصله داشت امد xa0 چه xa0 xa0شیرینxa0 شیرینی اون هنوز تو...
در این دنیای مجازی - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
امروز صبح زود وقتی روی پل عابر پیاده روبری میدان "قزل "قرار گرفتم چشمم به کوه البرز افتاد . با خود گفتم ای کوه تو چقدر زیبایی !!!!! بابرف سفید xa0و رگه های ابی و نورخورشید xa0 زیبا تر شده ای!!!! تو را دنیای مجازی نتوانسته است تغییر دهدxa0 ولی ما آدمها با خود xa0چه کرده ایم . و یادم به این شعرافتاد ک...
قصه مادر بزرگ و نوه اش - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
یکی بود و یکی نبودxa0 اون روز هم یکی از روزهای زیبای خدا بود که نوه قصه ما بدنیا امد روزی زیبا نزدیک به بهار تمام کوچه های شهرمون شمشاد ها ش جونه زده بودند و امدن بهار را مژده می دادند . نوه کوچولو در یک شهر دیگر بدنیا امد و اما مادر بزرگ قصه ما در شهر دیگری زندگی می کرد . مادر بزرگ خیلی ناراحت بود ...
آدامس بادکنکی - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
xa0 دور هم جمع می شدیم و همه با هم شروع می کردیم به جویدن ادامسxa0 بعد هم زمان شروع می کردیم به فوت کردن ادامس که یک حبابی بزرگ جلوی دهانمان درست بشهxa0 اگر کسی می خندید حباب می ترکید و همه می خندیمxa0 هر کس می تونست توپ بزرگتر درست کنه اون برنده بودxa0 این حباب ها بعضی وقتها انقدر بزرگ می شد که همه...
روزی متفاوت - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
xa0 xa0 xa0امروز روز متفاوتی بود خیلی فرق داشت خیلی زیاد xa0روزی سرشار از شادی و خوشحالی همه بودیم همهxa0 مامان در بالاترین نقطه xa0اتاق روی تخت نشسته بود سفره های دوازده متری پهن شد خیلی گستردهxa0 سفره افطاری xa0همه چیز روی سفره های دوازده متری xa0قرار گرفت مامان به سفره ها نگاه می کرد می خندیدxa0 ...
بالکن خانه ما - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
به بالکن رفتم به گلدانها نگاه کردمxa0 دیدمxa0 هیچکدام از گلدانها گل قاصدت نداردxa0 برگشتم !!!!!!!!! قاصدک ها کجا رفته اند!!!!!! + نوشته شده در xa0پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۶ساعتxa012:14xa0 توسطxa0هما اثباتیxa0 |xa0
دلتنگی - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 10:54
[unable to retrieve full-text content]وقتی دلتنگ می شومxa0 که قاصدک ها را نمی بینمxa0