به خانه پدر رفتم ( خانه ای با آجر بهمنی قرمز ) ، از مادر پرسیدم پدر کجاست ؟ او گفت: بابا رفته طبقه سوم ، دوان ،دوان ، به دیدارش رفتم ، پدر توی آفتاب لب پله اتاق کوچکیه نشسته بود و قران می خواند ،
کنارش نشستم ، او قران را داد دست من و کفت : حالا تو بخوان من گوش کنم ، شروع کردم در کنار پدر به قران خواندن او به من اول یک آفرین گفت، و بعد گفت: دخترم تو اگر سوره بقره را تا آخر بدون غلط بخوانی تمام قران را روان خواهی خواند ، بیشتر تمرین کن ،
یکی از روزهای خدا
پدر و مادرم برای دیدار ما به شیراز آمدند ، وقتی به فرودکاه رفتیم که با پدر همراه باشیم تا منزل ، پدر بسته ای به من داد و گفت این برای شماست ،
در منزل بسته را باز کردم دیدم یک رحل قران است ، . پدر گفت: چون گفته بودی قران را بدون غلط می خوانی این" رحل " را برایت دادم نجار نزدیک خانه ساخت که هنگام تلاوت قران از آن استفاده کنی و کمرت را خم ( قوز ) نکنی ،
رحل قران ، 1 هدیه ای ،که از دست مبارک پدرم دریافت کردم .
پدر عزیزم ، همراهم ، روحت شاد
برچسب:
نویسنده: آرمان شریعتی