خرید بک لینک

چقدر زیبا بود 1 1

داستانی از کتاب قصه های من و بابام

بابام می خواست از خودش عکس بگیرد . من هم رفتم پیش بابام و گفتم : بابا جان ، یک عکس هم از من بگیرید!

بابام گفت : توی دوربین عکاسی من فقط یک فیلم هست . نمی توانم با یک فیلم دو تا عکس بگیرم !

من خیلی غصه ام شد . بابام دلش برایم سوخت . فکری کرد و مرا وارونه روی سرش گذاشت و گفت : خیلی خوب تکان نخور تا یک عکس هم از تو بگیرم !

بابام ، باهمان یک فیلم عکسی از من و خودش گرفت . بعد که عکس را چاپ کردیم ، بابام عکس من و خودش را باقیچی از هم جدا کرد . بابام برای خودش صاحب یک عکس شد ومن هم برای خودم صاحب یک عکس شدم .

بابام از دیدن عکس خودش خیلی خوشحال شد آن را قاب کرد ، برای اینکه تنها عکسی بود که در آن سر بابام مو داست .

داستان مصور بود ،

برچسب: نویسنده: آرمان شریعتی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1402 ساعت: 8:10

صفحه بندی