آن قدیما فصل های سال کار خودشون را انجام می دادند ،
دنبال ابر در آسمون در فصل 1 نبودیم .
بلکه دنبال خورشید بودیم ببینیم می تونیم لباس شستشو کنیم ،
هر سال حوض خونه در اثر شدت یخبندون می شکست ، ( ترک می خورد) بابا یک چوب قطور ( به قطر تیر های چراغ برق سابق که چوبی بود ) می انداخت داخل حوض که یخ به چوب فشار بیاره و دیوار حوض که از جنس سیمان بود ترک بر نداره ،
اما روز جمعه مادر باید تمام روپوش ها را می شست و تا شب خشک می کرد و اطو ( اتو ) کشیده صبح شنبه برای مدرسه آماده باشد ،
اما حالا چی هر سال دریغ از پارسال ، فصل سال را فقط اسمش را داریم ،
گلدون های توی بالکن خونه ام گل کرده اند و هنوز گلخانه ای براشون درست نکرده ام چی بگم ،
این همه جشن و پایکوبی بر ای امدن زمستون انجام شد ولی کو گوش شنوا ،خبری نیست ، که نیست ،
زمستون را باید بفرستیم توی دفترچه خاطرات گذشته که مروری داشته باشد که چکار باید بکند ، یادش رفته ، زمستونه !
جمعه های زمستون آن وقتها ،
لباس شستن ، حمام رفتن ، واکس زدن کفش ها همه مصیبت ، ( چون کف کفشها چرم بود یخبندان زیاد ، بابا کف کفشها های ما را یک فلز هلالی شکل کو چک می کوبید که به اون نعل می گفتند ، برای اینکه سر نخوریم )
ما که پاییز ندیدیم ، زمستون هم یک ماه فرصت داره چون زمین نفس می کشه و گرم میشه ،
گل بنفشه از زیر برف باید سرش را بیاره بیرون ،که نوید بهار را بدهد .
چی بگم الله و العلم
برچسب:
نویسنده: آرمان شریعتی