دلتنگی

متن مرتبط با «امروز» در سایت دلتنگی نوشته شده است

انچه امروز دیدم

  • نیلوبلاگ

    سفره دوازده متری مادرم  دوست دارم ساک سفری باشم ...انچه امروز دیدم خوشحال شدم وقتی دیدم شهرداری باغچه کوچه های خیابانها را اب یاری کرده درختان سبز و زیبا فقط درختان چنار دچار خزان زود رس شده ، از شدت گرمادر پیاده رو ، راه دادم تا موتور سوار عبور کند ، او گاز داد و خلاف جهت عبور ماشین ها به سرعت رفت ،یک موتور سوار را دیدم که پلاستیک های بزرگ گوشت در بغل روی موتور دارد و یک سبد بزرگ هم پر از گوشت در ترک موتور دارد و از پیاده رو می رود ، روبروی هم قرار گرفتیم ، با خود گفتم از عجایب است در این گرمای...

    ادامه مطلب
  • امروز جمعه ،یادی از جمعه های گذشته

  • نیلوبلاگ

    به یاد زیبایی های جمعه'>جمعه های دورآن روز ها که مدرسه می رفتیم تعطیلی فقط جمعه بود ، کسی از برف یک متری کوچه و سرمای زیاد نمی ترسید ، آن روزها راحت نفس می کشیدی چیزی را به نام ماسک اسمش را هم نشنیده بودیآدمها را صورتشان را بالبخند در نانوایی محله می دیدی ، هر کسی معلوم بود چه ساعتی نان می خرد ، فریزر نبود که نان یخ زده بخوری ، نان را روزانه می خریدی و گاهی اوقات در روز سه نوبت نان می خریدی و همسایه هایت را می دیدی نانوایی صف نبود چون به تعداد مصرف آن روز نان می خریدی ،آن روزها نان به نرخ روز نبود ،!!!!!!!!!!!!!!!!قیمت ها ثابت بودواما مهمترین کار در روز جمعه واکس زدن کفش بوداز کفش کتانی خبری نبود ، همه کفش چرمی می پوشیدند که نیاز به واکس داشت و بعضی ها چکمه پلاستیکی برای روز های بارانی ، داش...

    ادامه مطلب
  • امروز جمعه است

  • نیلوبلاگ

    وقتی به برنامه هفتگی روی دیوار نگاه کردم دیدم امروز جمعه است .به یاد جمعه های خیلی دور افتادم که چه هیاهویی داشت .صبح زود بابا میر فت توی حیاط اجر قرمزی و یک فرش کوچک کنار جا کفشی می انداخت و جعبه ...

    ادامه مطلب
  • امروز شنبه ست

  • نیلوبلاگ

    اولا باید بگم کارهایی که قرار بود شنبه انجام بدهیم را می خواستم یاد آوری کنم .قرار بور از امروز پیاده روی کنیم پس شروع کینم .کمک به دیگران را فراموش نکنیم. مگر قول نداده بودیم از شنبه .یادمون باشه ا...

    ادامه مطلب
  • امروز دیگه گاوتون رو خرمن کی کردید

  • نیلوبلاگ

    امروزبا خود گفتم کمی از گذشته های دور با هم صحبت کنیم زمانی که ما مدرسه می رفتیم ،. وقتی دور هممی نشستیم و خیلی اهسته صحبت می کردیم و گاهی بلند بلندو گاهی یواش می خندیدیم . مادر که همیشه در حال را...

    ادامه مطلب